| وقتکشی | حسن عالیزاده چترش جا مانده تویِ راهرو چون ابر ـــدخترکـــ همهجارو. یک هفته میشود او رفته باران بارانِ بیوقفه. شقّــــ نه! باز چترِ قشنگِ دخترِ طنّاز. یک گوشهیِ ملافه نقشِ لبش قرمز تاب و تبش چه حیف حیف از نشانههایِ تنش، شد چروک و چرک. یک ه…
تاریکجا
频道شما در تاریکی صداها خواهید شنید زیرا استخوانها روی هم میریزند، ولی باید راه خود را بروید. | نیما | حرفهای همسایه —t.me/tarikja?direct —www.instagram.com/tarikjamag
互动与广告
近 30 天帖子聚合
- 平均反应
- 0
- 平均评论
- 0
- 平均转发
- 41.8
- 广告帖子(30 天)
- 0
- 广告占比
- 0.0%
- 被提及(30 天)
- 15
榜单位置
各窗口最近一次榜单
暂未进入榜单
频道进入榜单池并满足数据条件后会显示名次。
最近帖子
按发布时间倒序,最多展示 8 条
| Cavendish, 2005 | Dmitri Cavander
تو میگفتی مناظرت را دور بینداز اما من فقط یک درخت بودم در آستانهیِ زمستانِ تو تو میگفتی پوستِ سفیدِ مرا دور بینداز و نامرئی ناگهان چشمها را از کاسه درمیآورْد برگها میمیرند و درختان این را به یاد میآورند | برنار نوئل | ترجمهی عاطفه طاهایی
سالها قبل بود، زمان شکلِ مدوّرش را بازیافته بود، هیئتِ تلخِ تجسمِ یادها بود که بر کنارهیِ برکهیِ ساکت و آرامِ جایی در دوردست اصفهان میلرزید، برگها شلال در باد و شاخههایِ لرزان و سبزِ بیدهای مجنون نبود که در کجبودنِ تنهیِ لاغرشان فرصت مییافتند چون موها…
منتظر خواندن قصهی «چکمهی جادو»ی تو هستم. پیوسته کار کن، بیامان هرچه میتوانی بنویس، هرچه که فرشتهی هنرت برایت میآورد. ازو بهتر مادیانی سراغ ندارم که عالیترین راهوار سفر زندگی است. وقتی مینویسی بار وجود دیگر بر دوشت سنگین نمیماند. ساعتهای نفسبریدگی که…
| Yellow Boat, 2005 | Kurt Solmssen
گناه زن نبود که وقتی او از در دوستی درآمد مردی بود که دیگر از کف رفته بود. زن از کجا میتواند بداند که هرچه میگویی دروغ میگویی؛ که فقط از سر عادت و برای راحت زندگی کردن حرف میزنی. از وقتی که دیگر حرفهایش پروپایی نداشت دروغهایش پیش زنان بیشتر میگرفت تا وقت…
ولادیمیر: درخت، درخت رو ببین. استراگون: دیروز اونجا نبود؟ ولادیمیر: چرا، مسلمه که اونجا بود. یادت نمیاد؟ نزدیک بود خودمونو ازش حلقآویز کنیم. ولی تو حاضر نشدی. یادت نمیاد؟ استراگون: خواب دیدی. ولادیمیر: یعنی ممکنه که تو به این زودی یادت رفته باشه؟ استراگون: م…
相似频道
基于 Telegram 官方相似频道推荐
暂无相似频道
等待相似频道抓取任务运行。