سوگیتا در سوگِ علی خمامی علیِ خمامی دوستِ جوانِ نادیده اما سخت عزیزی بود که سالِ گذشته در چنین روزی از دست رفت. چند بندِ نخستِ سوگیتایی از خمیس بر قرداحی را به یادِ او ترجمه کردهام. سوگیتا یکی از قوالبِ شعرِ سریانی است که در آن بندهای چهارسطری، با الگوی ساده…
روایتِ روانبُد
频道مانا روانبُد ___ «ما جز در آستانه نمیتوانیم ایستاد آنجا ایستادن نیز خود کاری سترگ است.» ــــــــــــــــــــــــــ http://WWW.Mana-ravanbod.blogspoT.com
互动与广告
近 30 天帖子聚合
- 平均反应
- 0
- 平均评论
- 0
- 平均转发
- 25
- 广告帖子(30 天)
- 0
- 广告占比
- 0.0%
- 被提及(30 天)
- 6
榜单位置
各窗口最近一次榜单
暂未进入榜单
频道进入榜单池并满足数据条件后会显示名次。
最近帖子
按发布时间倒序,最多展示 8 条
امشب یوتیوب خودش نمیدانم چطوری سر از این کار ویلیام باسینسکی درآورده بود و من مشغول کار خودم بود که چیزی نبود جز اتلاف وقت بین این کتاب و آن کتاب که حس کردم این سیلان صدا مرا یاد کسی یا سطری شعری چیزی میاندازد، نواخت مبهم جملهای بلند و سیاه، تا حین ریختن قه…
آینهگذرها آلخاندرا پیثارنیک ترجمه و شرح و تحشیه: کیوان طهماسبیان [جُنگ پردیس، شماره ۲-۳، تابستان ۱۳۸۶، ص. ۹۷-۱۰۳] ـــــــــــــــــــــــ روایتُ روانبُد
چند عکس، سرگردانِ کتابخانهام ـــــ از روز یادبودش در خانههنرمندان چندتایی پرترهی آرش با خودم به خانه آوردم و اینجا و آنجای کتابخانه لای کتابها گذاشتهام، بی اینکه خیلی فکر کنم این چه کتابیست و چه ربطی دارد یا چقدر گذرم به آن میافتد یا نه. با خودم هم قر…
اینجا یک یَشت از هلدرلین و اگر ورق بزنید دو جمله از پروست بیژن الهی «تجربهی شعر» صفحهای در مجلهی تماشا بود که زیر نظر فیروز ناجی اداره میشد. جز شعرهایی که از شاعران وطنی ـــکسانی چون مجید فروتن و رضا زاهد و محمود شجاعیـــ آنجا چاپ شد، ترجمههایی هم آمده…
| لحظهی مرگم | موریس بلانشو | ترجمهی کیوان طهماسبیان | فصلنامهی زندهرود آن حسِ سبکیام باقی ماند که نمیدانم چطور بگویمش: رهاشده از زندگی؟ شکفتن تا لایتناهی؟ نه خوشبختی و نه بدبختی. نه غیابِ ترس که شاید گامی به ورا بود. این متن ترجمهای است از متنِ دوزبانه…
بانگ میدادمش از دور بیا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (برای آیدین عزیزم که در سوگ پدر نیز شمرده و موقّر مینویسد.) یکوقتی که در متون راجع به مرگ (از یادداشتهای خودکشی گرفته تا مراثی و دلتنگیها برای آنکه رفته است) دقیق شده بودم، و این خودش پاسخی…
در این فکرها بودم که نفهمیدم چطور ــــیکانگشت لای اوراق کتابِ افتاده روی سینهــــ خوشی و خلسهی چرت کوتاه بعد از حمام من را برده است. اینبار خوابی مدید. خواب دیدم و خوابِ خندههای مادر بعد از بارانی که باغ را تا تیربند لبریز کرده بود، بوی خاکِ دشتی بارانخو…
相似频道
基于 Telegram 官方相似频道推荐
暂无相似频道
等待相似频道抓取任务运行。